سکوت برهّ ها
بغض های فرو خورده
نفس های حبس در قفس سینه ها
زنده زنده در گورهای دسته جمعی
گورهایی به وسعت یک سر زمین
آوای گرگ ها بر سر قله های قدرت
نعرۀ شیر ها در قفس
تاریخ تکرار می شود
تنها صداست که می ماند
شوم یا خجسته
انتخاب با شماست
ناگفته ها
بغض های فرو خورده
نفس های حبس در قفس سینه ها
زنده زنده در گورهای دسته جمعی
گورهایی به وسعت یک سر زمین
آوای گرگ ها بر سر قله های قدرت
نعرۀ شیر ها در قفس
تاریخ تکرار می شود
تنها صداست که می ماند
شوم یا خجسته
انتخاب با شماست
محمدیاش صلوات جلی بفرستند
شما چرا صلوات می فرستید , مگه شما محمدی هستید ؟
آخه شما چیتون به محمدیا رفته ؟
اخلاق محمدی دارید ؟ خیلی مهربونید , خیلی خوش اخلاقید ؟
خیلی خدا رو تو همه کاراتون در نظر می گیرید ؟
خیلی نماز و روزه و کمک به فقراتون از سر اخلاصه و سر جاشه ؟
خیلی افتاده و متواضع هستید ؟
لابد تو زندگی اصلا اهل دروغ و تقلب و رشوه
و پشت هم اندازی هم نیستید ؟
لابد تا حالا به هیچکس مخصوصا به ضعیفتر از خودتون
زور نگفتید و اجحاف نکردید ؟
لابد .......
عیب نداره برید محمدی بشید و سال دیگه بیائید
بر محمد و آل محمد یک صلوات مشدی بفرستید .
سرخ است این بهار
وقتی که چلچله
کنج قفس فتاده و
خونین بال
در سوگ باغ سبز
که آتش گرفته است
می گرید
سپیده ل.
دلگیر و دل شکسته و خونین جگر منم
ایران زخم خورده ز پا تا به سر منم
تنها تر از همیشۀ تاریخ مانده ام
از هر زمانه بیش ، کنون ، در خطر منم
دیگر نشان ز رستم دستان نمانده است
یا در اسارت است و بر او چشم تر منم
ضحاک با سکندر و سردار قادسی
باشند شادمان که چنین محتضر منم
دلداده ام به مرگ و ندانم چه می شود
فردای روزگار که بی پا و سر منم *
خیزید و یک دلانه به ایران نظر کنید
کز شعله ها به خرمن دشمن ، شرر منم
هر کس به راستی پی ملکیست چون بهشت
تاریخ خود گواه ، بهین بوم و بر منم
یا هر که خواست مکنت و ثروت در این جهان
آن گنج لا یزال پر از سیم و زر منم
هر قوم و ملتی که در این مرز می زیند
پشت و پناه و حافظ ایشان ز شر منم
گر پاره پاره گشت وطن ، گرگ بی شمار
اندر کمین هر یک و بی بال و پر منم
فرزند من ز ترک و بلوچ و عرب ز کرد
بیگانه را مخوان که ترا دوست تر منم
هرگز در این میانه به سامان نمی رسید
جز زیر چتر من ، که بزرگی و فر منم
* اشاره به سر ایران که آذربایجان است و دو
پای ایران که بر آن استوار ایستاده است
یعنی خوزستان و بلوچستان
اگر می توانستی
ستاره ها را کور
خورشید را
در گور می کردی
کنون که دستت
از آسمان کوتاه است
ستاره های زمینی را
در بند می کشی
تاریک می کنی
ای خفاش شب پرست
اما روزی خورشید آزادی
روی زمین طلوع می کند
و به انتقام فرزندان خود
تا ابد در چشمانت
خیره خواهد تابید
وقتی کلاغ ها می خوانند
و گرگ ها می رقصند
و در میان شادی خار های بیابان
هرم گرمای کویر
به چهرۀ بنفشۀ تنها
سیلی می زند
بهار باور کردنی نیست
شگفت شهری
که مصطبه و مسجد
پشت به پشت هم دارند
و روزنی پنهان از چشم خلق
و چوپان ، گوسپند پروار می کند
برای مطبخ عالیجناب گرگ
و بز های سرکشِ گَر را
به کفتاران می سپارند
تا شاخ بشکنند
و گوسپندان سپاسگزار باشند

آخرین بهاری که شاد بودیم یادت هست
سال ها بود که نخندیده بودیم
و آن سال مانند گم شده ای در کویر
که به برکه کوچکی رسیده باشد
لبی تر و گلویی تازه کردیم
و در چشم های بی رمق خود
بهار را تا می شد سبز تخیل کردیم
اما خیلی زود آب برکه خشک شد
و خنده از روی لب های ما پرید
یادت هست ، سی و سه سال پیش را
آری هم چنان در بادیه سرگردانیم
و تا به دریا نرسیده ایم
هیچ واحه ای را باور نخواهیم کرد
و هیچ بهاری را بهانه خنده نمی کنیم

خانه ای می سوزد
برخی چه بی خیال در آتش نشسته اند
در گلستانی از گلهای پژمرده و دل های مرده
به پیشواز بهار
بهاری بی برگ و بی جوانه و بی امید
اینان ابراهیمیان نیستند
ایرانیانند
تقدیر را هم به سخره گرفته اند
و خرد را نیز
پلی از نیستی زده اند
میان گذشته ای که گمان می برند
پر افتخار است
و آینده ای که ساده لوحانه
باور نمی دارند نیست
منزلگهی در زیر پل گزیده اند
اما نمی دانند
روزگار ، بازار رندی را
دیر زمانیست بر چیده است

هیچ کس دایره را رسم نکرد
و ندانست که بر می گردیم
و ندانست که این دور زدن
برگشتن ، کار هر روزۀ ماست
و به مقصد نتوانیم رسید
تا در این دایره سر گردانیم
پس بیایید که از دایره بیرون بزنیم
و از این نقطه به آن نقطۀ دور
همگی با هم ، خط صافی بکشیم
و به هم قول دهیم که به خاکی نزنیم
شاید این بار به مقصد برسیم