تبليغاتX
حقیقت

حقیقت

ناگفته ها

سکوت برهّ ها

 بغض های فرو خورده

نفس های حبس در قفس سینه ها

زنده زنده در گورهای دسته جمعی

گورهایی به وسعت یک سر زمین

 آوای گرگ ها بر سر قله های قدرت

نعرۀ شیر ها در قفس

تاریخ تکرار می شود

تنها صداست که می ماند

شوم یا خجسته

انتخاب با شماست

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:0  توسط  باقرحسین پور  | 

شما چرا صلوات می فرستید

 

 

 

محمدیاش صلوات جلی بفرستند

شما چرا صلوات می فرستید , مگه شما محمدی هستید ؟

آخه شما چیتون به محمدیا رفته ؟

 اخلاق محمدی دارید ؟ خیلی مهربونید , خیلی خوش اخلاقید ؟

خیلی خدا رو تو همه کاراتون در نظر می گیرید ؟

خیلی نماز و روزه و کمک به فقراتون از سر اخلاصه و سر جاشه ؟

خیلی افتاده و متواضع هستید ؟

لابد تو زندگی اصلا اهل دروغ و تقلب و رشوه

 و  پشت هم اندازی هم نیستید ؟

لابد تا حالا به هیچکس مخصوصا به ضعیفتر از خودتون

زور نگفتید و اجحاف نکردید ؟

لابد .......

عیب نداره برید محمدی بشید و سال دیگه بیائید

بر محمد و آل محمد یک صلوات مشدی بفرستید .

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 20:41  توسط  باقرحسین پور  | 

سرخ است این بهار

سرخ است این بهار

وقتی که چلچله

کنج قفس فتاده و

خونین بال

در سوگ باغ سبز

که آتش گرفته است

می گرید

سپیده ل.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 20:25  توسط  باقرحسین پور  | 

ایران زخم خورده

 

 

 

 

دلگیر و دل شکسته و خونین جگر منم

             ایران زخم خورده  ز پا تا  به سر منم

تنها تر از همیشۀ تاریخ  مانده ام

از هر زمانه بیش  ، کنون  ، در خطر منم

دیگر نشان ز رستم دستان نمانده است

یا  در اسارت  است و بر او چشم تر منم

ضحاک با سکندر و سردار قادسی

باشند شادمان که چنین محتضر منم

دلداده ام به مرگ و ندانم چه می شود

فردای روزگار  که بی پا و سر منم *

خیزید و یک دلانه به ایران نظر کنید

کز شعله ها به خرمن دشمن ، شرر منم

هر کس به راستی پی ملکیست چون بهشت

تاریخ خود گواه ، بهین بوم و بر منم

یا  هر که خواست مکنت و ثروت در این جهان

آن گنج لا یزال پر از سیم و زر منم

هر قوم و ملتی که در این مرز می زیند

پشت و پناه و حافظ ایشان ز شر منم

گر پاره پاره گشت وطن ، گرگ بی شمار

اندر کمین هر یک و بی بال و پر منم

فرزند من ز ترک و بلوچ و عرب  ز کرد

بیگانه را مخوان که ترا دوست تر منم

هرگز در این میانه به سامان نمی رسید

جز زیر چتر من ، که بزرگی و فر منم

 

 

* اشاره به سر ایران که آذربایجان است  و دو

پای ایران که بر آن استوار  ایستاده است

یعنی خوزستان و بلوچستان

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 22:9  توسط  باقرحسین پور  | 

اگر می توانستی !!!!!

 

Normal 0 false false false MicrosoftInternetExplorer4

 

اگر می توانستی

ستاره ها را کور

خورشید را

در گور می کردی

کنون که دستت

از آسمان کوتاه است

ستاره های زمینی را

در بند می کشی

تاریک می کنی

ای خفاش شب پرست

اما روزی خورشید آزادی

روی زمین طلوع می کند

و به انتقام فرزندان خود

تا ابد در چشمانت

خیره خواهد تابید

 

 
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 12:2  توسط  باقرحسین پور  | 

وقتی گرگ ها می رقصند بهار باور کردنی نیست


 

وقتی کلاغ ها می خوانند

و گرگ ها می رقصند

و در میان شادی خار های بیابان

 هرم گرمای کویر

به چهرۀ بنفشۀ تنها

سیلی می زند

بهار  باور کردنی نیست

 


+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت 21:54  توسط  باقرحسین پور  | 

شگفت شهری

شگفت شهری

که مصطبه و مسجد

پشت به پشت هم دارند

و روزنی پنهان از چشم خلق

و چوپان ، گوسپند پروار می کند

برای مطبخ عالیجناب گرگ

و بز های سرکشِ گَر را

به کفتاران می سپارند

تا شاخ بشکنند

و گوسپندان سپاسگزار باشند

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 10:31  توسط  باقرحسین پور  | 

از واحه تا دریا


آخرین بهاری که شاد بودیم یادت هست

سال ها بود که نخندیده بودیم

و آن سال مانند گم شده ای در کویر

که به برکه کوچکی رسیده باشد

لبی تر و گلویی تازه کردیم

و در  چشم های بی رمق خود

بهار را تا می شد  سبز  تخیل کردیم

 اما خیلی زود آب برکه خشک شد

و خنده از روی لب های ما پرید

یادت هست ، سی و سه سال پیش را

 آری هم چنان در بادیه سرگردانیم

و تا به دریا نرسیده ایم

هیچ واحه ای را باور نخواهیم کرد

و هیچ بهاری  را بهانه خنده نمی کنیم

 


+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1391ساعت 3:15  توسط  باقرحسین پور  | 

ایرانیان نه ابراهیمیان

 

خانه ای می سوزد

 

برخی چه بی خیال  در آتش نشسته اند

 

در گلستانی از گلهای پژمرده و دل های مرده

 

به پیشواز بهار

 

  بهاری بی برگ و بی جوانه و بی امید

 

 اینان ابراهیمیان نیستند

 

 ایرانیانند

 

تقدیر را هم به سخره گرفته اند

 

و خرد را نیز

 

پلی از نیستی زده اند

 

میان گذشته ای که گمان می برند

 

 پر افتخار است

 

و آینده ای که ساده لوحانه

 

 باور نمی دارند نیست

 

منزلگهی در زیر پل گزیده اند

 

اما نمی دانند

 

 روزگار ، بازار رندی را

 

دیر زمانیست بر چیده است

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 17:15  توسط  باقرحسین پور  | 

تا در این دایره سرگردانیم



 

هیچ کس دایره را رسم نکرد

و ندانست که بر می گردیم

و ندانست که این دور زدن

 برگشتن ، کار هر روزۀ ماست

و به مقصد نتوانیم رسید

تا در این دایره سر گردانیم

پس بیایید که از دایره بیرون بزنیم

و از این نقطه به آن نقطۀ دور

 همگی با هم ، خط صافی بکشیم

و به هم قول دهیم که به خاکی نزنیم

شاید این بار به مقصد برسیم






+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 18:59  توسط  باقرحسین پور  |